کتابخوانترین فردی که در اطرافم میشناختم، رهبر بود؛ حالا به رسم او، کتابخوانی را به سبک زندگی خانوادگیمان تبدیل کردهام. این روایت تلاش یک زن برای عادت دادن همسر کتابنخوان خود به مطالعه با الهام از رهبر شهید است.
وقتی شوهر کتابنخوان، عین مصیبت شد؛ شروع ماجرا از یک دیرفهمی
شوهر کتابنخوان، عین مصیبت بود. این را دیر فهمیدم؛ یک سالی که از ازدواجمان گذشت، با خودم گفتم: «ای دل غافل، چرا هیچوقت ازش نپرسیدم شما کتاب میخونید یا نه؟» و خب سرنوشت ما به هم گره خورده بود. من با کتابها زنده بودم؛ وقت شادی یا غم به کتاب پناه میبردم. همسرم مشکلی با غرق شدنم در کتابها نداشت، اما علاقهای هم به مطالعه نشان نمیداد و اغلب میگفت: «فرصتش رو ندارم.» وقتی تصمیم گرفتیم خانوادهمان سه نفره شود، کک افتاد به جانم که فردا روز چطوری میخواهم بچهام را کتابخوان کنم؟ اصلاً اگر هیچوقت در دست باباش کتاب نبیند، علاقه پیدا میکند به مطالعه؟

کتابخوانترین فرد اطرافم؛ رهبر شهید الهامبخش تغییر سبک زندگی
از آنجایی که نیاز، مادر خلاقیتهاست، موتور ذهنم را روشن کردم تا راهی بیابم و قبل از آمدن بچه، شوهرم را معتاد کتاب کنم. کتابخوانترین فردی که در اطرافم میشناختم، رهبر بود. با خودم گفتم: «آقا با این همه مسئولیت وقت دارند کتاب بخونند، شوهر مهندس من وقت ندارد؟!» با یک جستوجوی کوچک، لیست پر و پیمانی از بیانات رهبر شهید پیدا کردم در مورد کتابخوانی. ایدهها کاربردی بود: در وقتهای ضایعشده کتاب بخوانید، در اتوبوس و تاکسی کتاب بخوانید، بهجای تماشای آگهی بازرگانی کتاب بخوانید! برای همین عزمم را جزم کردم تا این میانبرها را به زندگیمان بیاورم.
هدیه روز مرد؛ یک کتاب جیبی و یک لبخند مهربان
روز مرد که از راه رسید، در کنار پیراهن چهارخانه، یک کتاب جیبی هم برای همسرم هدیه خریدم. کاغذش سبک بود و داستانش جالب؛ آنقدر جالب که میدانستم کافیست همسرم صفحه اولش را بخواند. صبح که خواست از در خانه بیرون برود، کتاب را گذاشتم توی کیفش، لبخند مهربانی زدم و گفتم: «همیشه میگی توی مترو حوصلهت سر میره. امتحانش کن!» چشمکی هم چاشنی ماجرا کردم. عصر که برگشت، ده صفحه خوانده بود. ده صفحه برای من عدد بزرگی به حساب نمیآمد، ولی برای او قدم بزرگی بود.
رسم کتابخوانی شبانه؛ از انتظار تا تحقق با محبت
آن شب به رسم همیشه کتابم را دست گرفتم و توی تخت دراز کشیدم. همسرم با گوشیاش مشغول بود. چند دقیقه گذشت؛ دلم میخواست خودجوش کتابش را بردارد و بخواند تا خانوادهمان شبیه خانواده آقا باشد، شبیه رسم شبانه رهبر شهید که گفته بود: «در منزل خود من، همه افراد، بدون استثناء، هرشب در حال مطالعه خوابشان میبرد.» اما خبری نشد. نشانگر را گذاشتم لای صفحه کتاب و پرسیدم: «به نظرت ته داستانی که داری میخونی چی میشه؟» نگاهم کرد و چند تا حدس مختلف زد. من که کتاب را خوانده بودم، ابرو بالا انداختم: «نه!» پرسید: «پس چی میشه؟» گفتم: «باید خودت بخونی.» کتاب را برداشت و شروع کرد به خواندن.
مدال بابای کتابخوان بر گردن شوهر سابقاً کتابنخوان
بعد از آن شب، با روشهای مختلفی سعی کردم مطالعه جزوی از سبک زندگی همسرم باشد. نه با اخم و اصرار، بلکه با محبت. محبتی که رهبر شهید عقیده داشت مایه اصلی زندگی شیرین خانوادگی است. بعد از چند وقت، ملاط مهر و صبوری جواب داد. او خوره کتاب نشد، اما توانست مدال بابای کتابخوان را به گردن بیندازد. این را وقتی فهمیدم که پسر نوپایمان، کتاب پارچهای خود را دست گرفت، روی تخت دراز کشید، پاهایش را روی هم انداخت و گفت: «شبیه بابا!» و این شد قشنگترین تصویری که یک مادر کتابخوان میتواند در خانه ببیند.





